=========<>=========
|    اجرک الله یا صاحب الزمان    |
=========<>=========



چند وقتیست که می دید برادر / گل گلخانه مادر / پسر ارشد حیدر/ نه غذایی می خورد و جرعه آبی/ و به جای گل خنده به لبش نیست به جز  "آه" / فقط "آه" فقط  "آه" / شده ساکت شده مبهوت در این خانه / شکسته و نشسته است به یک گوشه و در خویش فرو رفته و چیزی نه به او و نه به پدرش هیچ نگوید/ به غم خویش و به دل ریش / چه رازی که در اوهست / میان جگر اوست / به چشمان تر اوست / رفت با چادر خاکی که به سر داشت شبیه خود مادر / به برش پیش برادر و زدش بوسه و فرمود / ای هستی خواهر / چه غمی هست تورا / این چه بلایی ست که افتاده ای از آب و غذا / پر شده ای از آه و نوا / سوز و صدا ، درد و بلا ، این چه بلایی ست بگو راز نهان را/ و نما فاش همان را/ که گرفته است نفس بین گلویت / راز مگو چیست / بگو ای جگرت چاک / در این خاک / بگو راحت از این درد/ از این آتش شبگرد/ چو/ گفت/ به غم بود / خزان بود / غروب و غم مادر/ که برش شاد قدم میزدم / و خاک بر تارک غم میزدم / و دست به دستش به کنارش / به در مسجد جدم / به سوی خانه روان / ذکر خدا روی زبان / تا که رسیدیم به آن کوچه که هر روز / که می رفتم از آن / کوچه ای از سنگ و گل و کاه/ دو دیوار بلندش / چقدر خاکی و باریک / همات کوچه تاریک / به گلخانه ما /  "آه" ولی اینبار چه تاریک / دلم شور زد و دید دو چشمم چقدر مرد/ نه ! نامرد ! /  همه مانده / همه استاده سر راه من و مادرمان / مادر دلخسته مان /  "آه" چه احساس غریبی ست/ که دستان تو را مادرت این گونه فشارد / به خدایت بسپارد / و تو را پشت سرش در پس آن چادر پر وصله نگه دارد و گوید/ که عزیزم محراس از شب تاریک / از این کوچه باریک / از آن دشمن نزدیک / ولی رفتم و گفتم / که منم زاده حیدر / که منم زاده خیبر شکنت / هم پسرت / هم حسنت/ چه بگویم که چه دیدم / تو بخوان از من و از موی سپیدم / به هوا رفت کف دست کسی سخت تر از سنگ / سترگ و پر نیرنگ / و دیدم و دویدم به مقابل / که شوم حائل قاتل / هر چه نیرو به تنم بود کشیدم قد خود را / به سر پنجه پا / تا که مگر خویش سپر سازم و رنجی نرسد مادرمان را/ گل مان ، تازه جوان را / ولی افسوس ولی حیف ولی "آه"ولی درد / که قدم نرسید و ز فراز سر من صاعقه ای رد و شد و / گلبرگ جدا گشت و گهی بر در و دیوار و گهی روی زمین خورد / و من بر سر خود کوفتم و در پی او گشتم و دیدم / همه هستی من / چادر ناموس خدا خاک گرفته...

نه به چشمش که به دستش/ پی چیزیست در آن ولوله / با خنده خود گفت همان سنگ دل آنجا/ که تمام است دگر کار تو و مزد حمایت ز امامت / و من آهسته بگفتم که جواب پدرم را چه دهم / وای به زخمت چه نهم/ شانه من بود عصایش / پر خون بود خدایا رد پایش...

 

چادر ناموس خدا خاک گرفته...